عدالت adalet

ویرانه

 

ویرانه


 

ویرانه

شبی مست و مستانه می گذشتم از ویرانه ای ....!!

در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای

نرم نرمک رفتم تا لب پنجره ای

صحنه ای دیدم دلم سوخت چون پر پروانه ای.....

پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ای

مادری مات و پریشان همچون دیوانه ای!....

پسرک از سوز سرما دندان به هم میفشارد

دختری مشغول عیش با مرد بیگانه ای

چون بشد فارغ از عیش و نوش آن مرد پلید.....

دست اندر جیب برد و داد از آن همه پول درشت چند دانه ای

با خود خوردم قسم تا به بعد از این

نروم مست مستانه سوی هر ویرانه ای

که در این خانه دختری می فروشد

عفتش را بهر نان خانه ای

نویسنده: adalet ׀ تاریخ: شنبه 05 شهریور 1390 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

درباره وبلاگ

Welcome to the blog of justice


جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , 2859.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید