ویرانه
شبی مست و مستانه می گذشتم از ویرانه ای ....!!
در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای
نرم نرمک رفتم تا لب پنجره ای
صحنه ای دیدم دلم سوخت چون پر پروانه ای.....
پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ای
مادری مات و پریشان همچون دیوانه ای!....
پسرک از سوز سرما دندان به هم میفشارد
دختری مشغول عیش با مرد بیگانه ای
چون بشد فارغ از عیش و نوش آن مرد پلید.....
دست اندر جیب برد و داد از آن همه پول درشت چند دانه ای
با خود خوردم قسم تا به بعد از این
نروم مست مستانه سوی هر ویرانه ای
که در این خانه دختری می فروشد
عفتش را بهر نان خانه ای