فریاد از این دوران تار تیر فرجام.
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر:
خون می فشاند جای می، بر جام ایام!
فریاد! فریاد!
از دامن یخ بسته و متروک الوند
تا بیکران ساحل مفلوک دجله
هر جا که اشکی مرده بر تابوت یک عشق.
هر جا که قلبی زنده مدفون گشته در خون .....
هر جا که آه بیکس آوارگیها ......
دل میشکافد در خم پس کوچه ی مرگ:
در سینه بی صاحب یک طفل محزون ...
هر جا که دیروزش، غم افزا حسرتی تلخ:
بر دیده بد بخت فرداست .....
هر جا که روزش، انعکاسی وحشت انگیز:
از سیون تک سرفه ی خونین شبهاست.
یا جان انسانی به ساز مطرب پول:
بازیچه ای بر سردی لب دوز لبهاست.
هر جا که رنگ زندگی، از چهره ی عشق:
از ترس فرداهای ناکامی، پریده است.
یا هستی و ناموس فرزندان زحمت:
یا مال مشتی رهزن دامن دریده ست.
یا آتش عصیان صدها کینه گیج:
در تنگ شب، در خون خاموشی طپیده ست .....
دریا به دریا .......
صحرا به صحرار؛ سر به سر؛ تا اوج افلاک:
آنسان که منکوبیده ام بر فرق اوراق.
فریاد عصیان، از تک دلها رمیده ست.
فریاد! ..... فریاد!.....
شامم سیه؛ بامم سیه؛ دل رفته بر باد ...
سرگشته ام در عالمی سرگشته بنیاد.
کاشانه ام: سرپوش عریان سفره ی فقر
گمنامی ام: تابوت یادی رفته از یاد.
در خانه ام جز سایه بیگانه، کس نیست ....
دیوانه شد، ز بس بیگانه دیدم!
بیگانه با خود! بسکه خود « دیوانه » دیدم!
پروردگارا!
پس مشعل عصیان دهر افروز من کو؟
فردای ظلمت سوز من کو؟ روز من کو؟
فریاد افلاک افکن دیروز من کو؟
رفتند! ...... مردند؟!
فریاد !..... فریاد !....
ای زندگیها ....! ای آرزوها ....!
ای آرزو گم کرده خیل بینوایان!
ای آشنایان !
ای آسمانها ! ابرها! دنیا ! عمرم تباه شد، هیچ شد، افسانه شد، وای !
آخر بگویید !
برهم درید این پرده ی تاریک ابهام !
کشکول ناچاری به دست و واژگون پشت:
تا کی پی تک دانه ای: پا بند صد دام!؟
تا سنگ پی سایه بیگانه بر سر:
لب بسته؛ سرگردان، ز سر سامی به سر سام؟!
فریاد ....! فریاد !....
فریاد از این شام سیه کام سیه فام!
فریاد از این شهر!.... فریاد از این دهر!
فریاد از این دوران تار تیره فرجام؟
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر
خون میفشاند؛ جای می؛ بر جام ایام!
فریاد ....! فریاد .....!
آری بدین سان تلخ و طوفانزا و مرموز....
هر جا و هر روز .....
پیچیده وحشت گستر این فریاد جانسوز!
لیکن شما، تک شاعران پنبه در گوش
بازیگران نیمه شبهای گنه پوش....
محبوب افیون آفریده، تنگ آغوش....
در انعکاس شکوه ها، خاموش، مردید؟!
آخر .... خداوندان افسونهای مطرود!
سرگشتگان وادی دلهای مفقود....!
تا کی اسیر « خاطرات عشق دیرین »!؟
مجنون صدها لیلی و هم آفریده ....
فرهاد افسون تیشه ی افیون لیلی؟!
تا کی چنین کوبیده روح و منگ و مفقود،
بیقد و بیعار.
در خلوت تار خرابات تبهکار.
اعصابتان تخدیر موقت.
احساس صاحب مرده تان بازیچه ی یاد ...
افکارتان سرگشته در تاریکی محض:
در حسرت آلوده پستانی هوس باز؟!
زیباست گر پستان دلداری که دارید....
دلدار از دلداده بیزاری که دارید....
آخر، چه ربطی با هزاران طفل بی شیر
یا صد هزاران عصمت آواره دارد؟!
<p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right" style="border-right: medium none; padding-right: 0in; border-top: medium none; padding-left: 0in; background: yellow; padding-bottom: 0in; margin: 0