افسانه ی من
گفتم بیا کنون که من مستم، مست
ای دختر شوریده دل مست پرست
گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
من مست باده نمی خواهم، پست
یک شاخه ی خشک، زار و غمناک، شکست
آهسته فرو افتاد و بر خاک نشست
آن شاخه خشک، عشق من بود که مرد
وان خاک، دلم .... که طرفی از عشق نیست
جز مسخره نیست، عشق تا بوده و هست
با مسخرگی، جهانی انداخته دست
ای کاش که در دل طبیعت می مرد
این طفل حرامزاده، از روز الست
صد بار شدم عاشق و صدبار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از این که صد نفر گول زدم
دل غافل از آنکه، گول خوردم صدبار
افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
من مردم و زنده است افسانه ی عشق
تا زنده نگاه دارد افسانه ی من
افسانه ی من تو بودی ای افسانه
جان از کف من ربودی، ای افسانه
صد بار شکار رفتم دل خونین
نشناختمت چه هستی ای افسانه
محرم سعیدی
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید