عدالت adalet

افسانه من

 

افسانه من

Benim efsanem


 

افسانه ی من

گفتم بیا کنون که من مستم، مست

ای دختر شوریده دل مست پرست

گفتا که تو باده خوردی و مست شدی

من مست باده نمی خواهم، پست

یک شاخه ی خشک، زار و غمناک، شکست

آهسته فرو افتاد و بر خاک نشست

آن شاخه خشک، عشق من بود که مرد

وان خاک، دلم .... که طرفی از عشق نیست

جز مسخره نیست، عشق تا بوده و هست

با مسخرگی، جهانی انداخته دست

ای کاش که در دل طبیعت می مرد

این طفل حرامزاده، از روز الست

صد بار شدم عاشق و صدبار

تابوت خودم به گور بردم صد بار

من غره از این که صد نفر گول زدم

دل غافل از آنکه، گول خوردم صدبار

افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من

مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من

من مردم و زنده است افسانه ی عشق

تا زنده نگاه دارد افسانه ی من

افسانه ی من تو بودی ای افسانه

جان از کف من ربودی، ای افسانه

صد بار شکار رفتم دل خونین

نشناختمت چه هستی ای افسانه

 محرم سعیدی 

نویسنده: adalet ׀ تاریخ: سه‌شنبه 22 شهریور 1390 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

درباره وبلاگ

Welcome to the blog of justice


جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , 2859.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید